|
جسد "آقاي جوادي" مدير شركت تجاري گوهر كالا در دفتر كارش به پشت روي كف اتاق افتاده بود. سوراخي كه به نظر مي رسيد ناشي از شليك گلوله باشد در سمت راست شقيقه مقتول ديده مي شد. جاي سوراخ تقريباً به اندازه قطر يك گلوله سلاح كمري بود، كه از سمت ديگر، شكاف عميقي ايجاد كرده بود. حوضچهاي از خون لخته شده در زير سر و شانهاش جمع شده بود. يك قبضه كلت رولور در دست راست مقتول مشاهده مي شد. كت و شلوار سرمهاي و پيراهن آبي او غرق به خون بود و آثاري از به هم ريختگي و درگيري ديده نمي شد و فقط وسايل روي ميز كار مقتول به هم ريخته و مقداري از آنها روي زمين ريخته شده بود همه چيز حكايت از يك خودكشي داشت. كارآگاه حقجو به دقت محل شليك گلوله را در شقيقه متوفي بررسي كرد. شكاف كوچكي ايجاد شده بود كه در اطراف آن غير از خوني كه پس از قتل جاري شده بود چيز ديگري مشاهده نمي شد. كارآگاه در حالي كه در فكر عميقي فرو رفته بود محل خروج گلوله را كه شكاف عميقي ايجاد كرده بود به دقت بررسي كرد و سپس به وارسي اسلحه كه در دست راست مقتول بود پرداخت. كاملاً تميز بود و غير از غبار بر روي لوله آن چيز ديگري ديده نميشد. رسوب باروت در داخل لوله اسلحه مشاهده مي شد كه تشخيص تازگي و كهنگي آن نياز به بررسي علمي و كارشناسي داشت. كارآگاه حقجو پس از بازرسي دقيق جسد به بازجويي از نعمتي سرايدار شركت كه خبر قتل را اطلاع داده بود پرداخت. نعمتي كه بسيار ترسيده بود با صداي دورگهاي به كارآگاه گفت: صبح طبق معمول هر روز، در شركت را باز كردم و بعد هم يكراست به آبدارخانه رفتم. بعد از لحظاتي خواستم دستي به اتاقها بكشم كه در اتاق مديريت چشمم به جسد غرق به خون آقاي " جوادي" افتاد، وحشت زده برگشتم. تا لحظاتي مات و گيج بودم و وقتي به خودم آمدم به پليس 110 اطلاع دادم. او اضافه كرد، ديشب ساعت 9 شب شركت را ترك كرده است و در آن ساعت آقاي جوادي و آقاي منوچهري شريك او در شركت بودهاند. كارآگاه از او تشكر كرد و آنگاه آقاي منوچهري را احضار كرد، منوچهري كه مرد ميانسال، قدبلند و بسيار خوشلباسي بود. وقتي به دفتر آمد و از مرگ شريكش مطلع شد، بعد از كمي سكوت به كارآگاه گفت: ديشب من در شركت بودم و با "جوادي" حساب ها را چك كرديم. او مدتي بود كه بسيار كمحوصله شده بود. همهاش در فكر بود و با خود كلنجار مي رفت به خصوص اين كه خانوادهاش به خارج از كشور رفته بودند و ديگر قصد بازگشت نداشتند. در حقيقت او كاملاً افسرده شده بود و هر وقت با هم خلوت مي كرديم مي گفت: ديگه خسته شدم از اين زندگي بيزارم و از اين جور حرفها. او آنقدر بيمار شده بود كه بالاخره كار خودش را كرد و اقدام به خودكشي نمود. وي افزود: قبل از اين كه ساعت دقيقاً 8 شب شركت را ترك كنم از او خواستم كه شب را به منزل ما بيايد. اما با بي حوصلگي گفت: نه حالش را ندارم. بعد هم من شركت را ترك كردم و ديگر خبري از او نداشتم تا اينكه دقايقي پيش از خودكشي او اطلاع پيدا كردم. وي اضافه كرد: جوادي مدتي پيش در سفري كه به غرب كشور رفته بود، يك كلت كاليبر 45 خريده بود. كه وقتي از او سوال كردم اين اسلحه را براي چه خريدهاي جواب داد براي روز مبادا و چه مي دانستم كه اين اسلحه را براي چنين روزي خريده است وگرنه حتماً آن را از او مي گرفتم. كارآگاه حقجو بعد از شنيدن صحبتهاي منوچهري چند سوال از او كرد و سپس يك بار ديگر اين بار با دقت بيشتر به بازرسي اتاق پرداخت. در گوشه اتاق روي ميز تلفن عكس بزرگ رنگي مرحوم جوادي در حالي كه با يك خودنويس طلايي كه در دست چپ داشت و مشغول امضاءقراردادي بود كه به نظر مي رسيد درخارج از كشور برداشته شده و در كنار او يك فرد خارجي مشغول همين كار بود، ديده مي شد. در كنار اين عكس، عكس دو فرزند دختر و پسر او هم ديده مي شدند. كارآگاه به دقت عكس را نگاه كرد، دوباره به طرف جسد "جوادي" برگشت نگاه دقيقي به آن انداخت و بعد از لحظهاي تعمق رو به منوچهري گفت: آقاي جوادي خودكشي نكرده بلكه به قتل رسيده است و قاتل هم كسي جز شما نيست. و من شمار را به جرم قتل عمد شريكتان بازداشت مي كنم. كارآگاه حقجو از كجا فهميد كه آقاي جوادي خودكشي نكرده و به قتل رسيده است؟ و از طرفي كارآگاه از كجا فهميد آقاي منوچهري قاتل است؟
|